تبليغاتX
ناگفته هاي ايام جوانی
اخرین مطلب:

سرکه نه درخدمت یاران بود

بارگرانیست کشیدن به دوش

با عذرخواهی ازهمه ی عزیزان ودوستانی که گاهی سراغی ازما میگرفتند ، حقیقش من فقط یک باریکی ازناگفته ها را اینجا گفتم ، ناگفته ای درمورد بنده خدایی خدایی ، اما ..دریغ که کج فهمیده شد ونادرست تفسیرگشت 
لذا صلاح برآن دیدم که وبلاگی راکه شاید درخدمت دوستان نیست اززحمت کشیدن بارگران بیان ناگفته هایم آسوده کنم.

فقط یک نکته :

تشکر فراوان  از اونهایی که برای این وبلاگ زحمت کشیدند تا به اینجا برسه و من یک باره زحمت اونها رونیمه تمام گذاشتم ...

یاجابر...

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت 11:8 |
باسلام

امشب به نیت خودم فال حافظ گرفتم

این غزل اومد، جالبه که حافظ هم برای من نمیدونه چی باید بگه :

حکم مستوری ومستی همه بر خاتمت است

کس ندانست که آخر به چه حالت برود

گروی اخر عمر ازمی ومعشوق بگیر

حیف اوقات که یکسر به بطالت برود

کاروانی که بود بدرقه اش لطف خدا

به تجمل بنشیند به جلالت برود

یا لطیف 

فال من

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 1:5 |


درباره‌ي پروژه‌ي مصطفا ملکيان
سه شنبه دهم آبان 1384

نو انديشي ديني ومساله زنان

زن، مرد، كدام تصوير؟



گفتگو با مصطفا ملكيان



چكيده :



قرائت ‏بنیادگرايانه از دين بر ظاهر دين جمود مى‏كند و به روح دين توجه چندانى ندارد. مردسالارى در پيروان اديان و از جمله در ميان مسلمانان، تا حد فراوانى به سبب آن است كه بنيان‏گذاران اديان در مقام تلقى از عالم واقع و چه در مقام ابلاغ تلقى‏شان از عالم واقع به مخاطبان خود، تحت تاثير فرهنگ زمانه خود بوده‏اند. تفاوتهاى طبيعى ميان زن و مرد وجود دارد ولى از اين تفاوتهاى تكوينى نمى‏توان تفاوتهاى ارزشى را نتيجه گرفت.



در زمان معاصر سه قرائت اصلى از اسلام وجود دارد: بنيادگرايانه، تجدد گرايانه و سنت‏گرايانه. بين اين سه قرائت، يازده تفاوت وجود دارد كه به دو تفاوت از آنها كه در مساله زنان دخيل است مى‏پردازيم. تفاوت اول اينكه قرائت‏بنيادگرايانه بسيار ظاهرگراست و به روح دين و پيام وراى لفظ توجه چندانى ندارد و طبعا در برخورد با كتاب و سنت عدول از لفظ را به ندرت روا مى‏داند. اما قرائت تجددگرايانه پيام‏گراست و بر روح دين و پيام وراى لفظ تاكيد مى‏ورزد. تفاوت دوم اين است كه قرائت‏بنيادگرايانه بسيار شريعت‏انديشانه است; يعنى تقريبا همه دين را منحصر در فقه دانسته، كيان دين را به بقاى فقه مى‏انگارد. در سنت‏گرايى به فقه به عنوان وسيله توجه مى‏شود; يعنى ميزان توجه به فقه كاملا متناسب با ميزانى است كه فقه مى‏تواند هدف را برآورده كند. در قرائت تجددگرايانه، فقه شان چندانى ندارد و به جاى آن، بيشتر اخلاق و رفتار اخلاقى محل توجه است.



كسى كه قرائت ‏بنيادگرايانه از دين دارد، بر ظاهر آيات و روايات جمود مى‏ورزد و به همان احكامى كه ده دوازده قرن پيش از كتاب و سنت فهم مى‏كردند اتكا مى‏كند. طبعا اين ديدگاه درباره زن، مردسالارانه‏تر است; اما قرائتهاى سنت‏گرا و تجددگرا با انعطاف بيشترى به مساله زنان نگاه مى‏كنند.



براى تفكر مردسالارى مى‏توان سه مؤلفه در نظر گرفت و اين تفكر را با آن محك زد: اول آنكه اساسا زن را فرومايه‏تر از مرد مى‏شمارد; دوم آنكه سلسله امتيازات حقوقى و قانونى براى مرد قائل مى‏شود و سوم آنكه پدر تعيين‏كننده نسب است. تفكر مردسالار شدت و ضعف دارد; ولى اين سه مؤلفه در روايتهاى گوناگون از مردسالارى مشترك‏اند. در بنيادگرايى تفكر مردسالارانه شديدى وجود دارد. در اسلام سنت‏گرا گرايش مردسالارانه شدت كمترى دارد; چون دين اسلام بسيار انسان‏گرا و اخلاق‏گراست. اسلام تجددگرا به عقل بهاى فراوانى مى‏دهد و حقوق بشر را (به آن صورتى كه در اعلاميه جهانى حقوق بشر در سال 1948 تدوين شده) از مظاهر عقل‏گرايى مى‏داند.



به نظر من، مردسالارى در پيروان اديان و از جمله در ميان مسلمانان، تا حد فراوانى به سبب آن است كه بنيان‏گذاران اديان و مذاهب، چه در مقام تلقى از عالم واقع و چه در مقام ابلاغ تلقى‏شان از عالم واقع به مخاطبان خود، تحت تاثير فرهنگ زمانه خود بوده‏اند; ولى در همه اديان يك سلسله نكات انسان‏شناسانه‏اى وجود داشته كه نمى‏توان آن را تماما تكذيب كرد; از جمله اينكه طبيعت زن و مرد تفاوتهايى با يكديگر دارد. اكثر جنبه‏هاى فرهنگى زمانه‏اى كه بنيان‏گذاران اديان و مذاهب در آن مى‏زيسته‏اند، در اديان رسوخ كرده است و من در زمان حاضر، به عنوان مسلمان تجددگرا حق دارم كه آنها را كنار بگذارم و از وراى آن پيام دين خود را استنباط كنم. همچنين مى‏پذيرم كه اينها عرضى دين هستند.



البته از تفاوتهاى تكوينى(زيستى و روانى) ميان زن و مرد نمى‏شود تفاوت ارزشى را نتيجه گرفت; اما در عين حال بازتاب آن تفاوت تكوينى در مناسبات زن و مرد را در همه‏جا نبايد انكار كرد. آن چيزى كه اصلا قابل دفاع نيست، فرصتهاى نامساوى است; وگرنه نقشها ممكن است لامحاله تفاوتهايى داشته باشند. آنچه غيرانسانى و ناعادلانه است، تفاوت فرصتها به اين معناست كه فرصتهايى را كه در اختيار مردان قرار مى‏دهيم در اختيار زنان قرار ندهيم و بالعكس.



به نظر من، شباهت تصوير زن در اسلام يك، دو و سه (1) اين است كه در هر سه مورد ديد سازگار و يكدستى نسبت‏به زنان وجود ندارد; يعنى در اين سه ديدگاه مواضعى نسبت‏به زنان وجود دارد كه مردسالارانه است ولى در درون خود دستخوش تعارض ظاهرى است.



اما در مورد تفاوتها، مى‏توانم ادعا كنم كه هر چه از اسلام يك به طرف اسلام دو مى‏رويم و از اسلام دو به طرف اسلام سه، موضع‏گيرى نسبت‏به زنان منفى‏تر مى‏شود. به اعتقاد من، آنچه وضع زنان را در اسلام دو و طبعا در اسلام سه به اينجا كشاند، غفلت از روند حركت اسلام بود. انصاف اين است كه پيامبر اسلام براى بهبود بخشيدن به وضع زنان روندى را آغاز كرد. در 23 سال حيات ايشان، اين روند همواره رو به جلو و رو به بهبودى بود; منتها بعضى از فقهاى ما روند حركت او را فراموش كردند يا اصلا به آن توجه نكردند. آنها گفتند ما به آخرين امضاهاى پيامبر درباره زنان استناد مى‏كنيم و بر آن جزم و جمود مى‏ورزيم. اينكه گاه گفته مى‏شود كه در متن مقدس هم زنان مخاطب قرار نگرفته‏اند، بستگى دارد به تفسيرى كه شما از قرآن مى‏كنيد.



مثلا از آيه مشهور «الرجال قوامون على النساء»(نساء:34)



تفاسير بسيار متفاوتى شده است. حتى بعضى تفسيرها با بعضى از آيات ديگر تعارض ظاهرى پيدا مى‏كند. مثلا در جاى ديگرى هم آمده است:



«انا خلقناكم من ذكر وانثى‏»(حجرات: 13);



يعنى بين خلقت زن و مرد هيچ تفاوتى نيست. در آيه زير نيز همه چيز در باره زن و مرد به تساوى آمده است:



«ان المسلمين والمسلمات والمؤمنين والمؤمنات والقانتين والقانتات و...»(احزاب: 35).



در اينجا دو نكته قابل تذكر است: اول اينكه تغيير تلقى عالمان دين و جامعه دينى از زنان، به پاسخ اين دو پرسش هم بستگى دارد كه تلقى خود زنان از خودشان چيست و تلقى زنان از تلقى مردان درباره زنان چيست. نكته دوم اينكه خود زنان هم بايد به حوزه‏هاى كلام و فلسفه وارد شوند تا بتوانند خودشان از دين تلقى‏اى داشته باشند و همچنين بر تلقى عالمان دينى و جامعه دينى از زنان تاثير بگذارند. «ساندرا هاردينگ‏» يكى از زنان معروف در اين حوزه معتقد است كه معرفت‏شناسى تا به امروز تحت تاثير ديدگاه‏هاى مردانه بوده; ولى زمان آن فرا رسيده كه معرفت‏شناسى زنانه - فمينيستى - هم به وجود آيد. اگر مى‏شود به همه چيز از ديدگاه زنانه نگاه كرد و نبايد تفسيرها منحصر به تفاسير مردانه باشد، پس قرآن و روايت را هم مى‏شود از ديد زنانه تفسير كرد.



پس از تغيير ديدگاه فلسفى، بسيارى از تلقى‏هاى كهن هم تغيير مى‏كند; مخصوصا در دو حوزه: يكى در تلقى‏اى كه از طبيعت آدمى و رابطه زن و مرد وجود دارد و ديگرى در تصورى كه از ارتباط خدا با انسان وجود دارد كه تاكنون همچون تصورى بوده كه از ارتباط رئيس يا پدر خانواده با اعضاى آن خانواده وجود داشته است; يعنى تصورى مردسالارانه. تغيير اين تصور نه فقط در فقه، بلكه در اخلاق هم تاثير مى‏گذارد.



بحث فمينيسم بر سر آن است كه تاكنون فقط مردان به عالم، چه عالم بيرون و چه عالم درون، نگاه كرده‏اند. تا حال فقط مردان به روان‏شناسى، متافيزيك، معرفت‏شناسى، وجودشناسى و... پرداخته‏اند. حالا زنان مى‏خواهند خودشان به عالم نگاه كنند و تفسير خودشان را بدهند و گزارششان را در كنار گزارش مردان بگذارند.
manba: mahname zanan
mohaghegh: dr. melekian

+ نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 و ساعت 21:3 |
شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آویخته بود
من در این خانه تنها تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
ناگهان حس کردم
که کسی
آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید
صبحگاهان شبنم
می چکید از گل سیب

هوشنگ ابتهاج

آوای آزاد
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 21:56 |
خواهم پرسید...
هوا سرد ست حتی سردتر از دستان خشکیده ی من که به شاخه ی لباسم روی قلبم آویزان مانده و من هر لحظه منتظرم تا با خرد شدن استخوانهای نحیف طاقتم این ارتباط بی ثمر از هم بپاشد.
حتی تنفس درین هوای سرد هم برایم خفقان آور است. با هر نفسی ریه هایم پر می شود از دود دروغ و بی ثباتی حیوانات جنگلی که اسمش را دنیا گذاشته اند! ریه هایم مثل سنگ سخت و سرد می نمایند و قلبم هر لحظه بیشتر فشرده می شود بین این دو تکه سنگ! با هر فشاری منتظرم تا آخرین قطره ی حیات از قلبم بیرون رود و من رها شوم از عذاب داشتن دل! اما همیشه در لحظه ی آخر یکی از تکه سنگها کوتاه می آید و یک قطره حیات در قلبم باقی می ماند تا جسم نیمه جان احساسم را به شکنجه ی لحظه ها و خاطرات پیوند بزند. دستانم سست تر از چشمان یخ زده ی مدعیان معرفت بر روی تن این دفتر خط می کشد و با لذت عذاب خط انداختن بر پیکر صفحات حس تنفر را از ذهن من می گیرد.
به هر گوشه ی خالی ذهنم که سرک می کشم واژه ای را که می خواهم نمی یابم. در فرهنگ لغات دل من یک واژه بیگانه است. عبرت!
هرگز از بی معرفتی آدمهای اطرافم عبرت نگرفتم. هرگز نتوانستم دستور دوست داشتن را از برنامه ی دلم پاک کنم و هرگز نتوانستم بفهمم که چرا این موجودات همسان من از صدای ترک برداشتن دلم لذت می برند. هرگز نفهمیدم چرا خرد کردن احساس دیگران برایشان بهترین سرگرمیست و هرگز درک نکردم که چرا تنها مانده ام درین جنگل انبوه در حالی که اطرافم پر است از انسان!!!! انسانهایی که وجدانشان را در بازار امروز و دیروز معامله کرده اند. انسانهایی که حتی بر سر احساس دیگران معامله می کنند در پر ازدهام ترین نقطه ی وصل!
آری! هرگز نفهمیدم و نخواهم فهمید! سعی کردم و نشد.هرگز نفهمیدم که چرا خدا به من چنین دلی داده است!
هرگز نفهمیدم و نخواهم فهمید! وقتی خدا را ببینم این سوال را از او خواهم پرسید! اما این را هم خواهم پرسید که چند نفر دیگر این سوال را از او پرسیده اند!
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 21:53 |

سلام

یک شعرقشنگ دیگه :

فریاد که عمر ،رفته بر بیهوده

هم لقمه حرام، هم نفس آلوده

فرموده ی ناکرده سیاه کرده دلم (این بیتش خیلی اشکال داره!!)

فریاد زکرده های نافرموده

بله ، خدایا ما را ببخش هم به خاطر کارهایی که باید می کردیم ونکردیم هم واسه کارهایی که نباید میکردیم واونها روانجام دادیم!!

بعونک یا لطیف

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 و ساعت 5:58 |
سلام

لینک فال حافظ

امیدوارم جالب باشه

یالطیف
+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 و ساعت 5:46 |
افسوس که هرچه برده ام باختنی است

بشناخته ها تمام نشناختنی است

برداشته ام هرآنچه باید بگذاشت

بگذاشته ام هرآنچه برداشتنی است


باسلام

من واقعا خوشحالم که همکلاسی های به این خوبی دارم که مطلب فینگلیش من را فارسی میکنند!!

آخه لپ تاپ من برچسب فارسی نداره و باید منتظربمونم تا بلکه یک مسلمونی، هم کلاسی خوبی ..هم دراین دیار غربت پیدابشه وافاضات مار ابه فارسی ترجمه کند!!
انشالله شب درازاست وقلندر بیدار، این وبلاگ این جوری نمی مونه .راهش می اندازیم انشالله

یا لطیف




+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 و ساعت 5:31 |

یا حق

 

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت 6:35 |
صلات ظهر مرداد / هواي پخته ی منگ
دوتا بچّه ی بي خواب / ته يه کوچه ی تنگ
با يه تفنگ چوبي / يه تير کمون يه مشت سنگ
ميرفتيم جنگ دشمن / come on کيو کيو بنگ بنگ
چقدر سرخ پوست کشتيم / تو اون کوچه ی بن بست
چه فصل ساده اي بود / برادر خاطرت هست؟

همه سرگرم بازي / همه بي خبر و شاد
کسي از روز غصّه / خبر اصلاً نمي داد
هواي بچّگي ها / بهار مهربوني
گذشت و ما رسيديم / به فصل نوجووني
شباي خوش جمعه / شباي سينما بود
ستاره ی فرنگي / چراغ راه ما بود
يکي آواز مي خوند / مثه الويس پريسلي
يکي جيمز دین مي شد / واسه زهرا و ليلي
چه بوسه ها گرفتيم / تو اون کوچه ی بن بست
کتک هم خوب خورديم / برادر خاطرت هست؟

بهار بود و هنوزم / شب جيک جيک مستون
هنوز هم پرده ها بود / رو صورت زمستون
گذشت اون شب روشن / شب ستاره و ماه
رسيد نسل من و تو / به اوّلين بزنگاه
بزنگاه بدي بود / چهل سوي پر آشوب
نه يک همدرس دانا / نه يک همسفر خوب
يکيو باد مي برد / پي ميراث شرقي
يکيو آب مي برد / به مغرب ترقي
چقدر ممنوعه خونديم / تو زير زمين بد بو
همش بحث و جدل بود / سر پيام شاملو
تو پيچ پيچ شب ما / قيامت بود و غوغا
يکي خمار انگلز / يکي نشئه ی بودا
تو مسجد شاعر چپ / تو کافه مؤمن مست
عجب سرگيجه اي بود / برادر خاطرت هست؟

هنوز شباي جمعه / شباي سينما بود
تب تند گوزنها / تو کوچه هاي ما بود ( گنجيشکک اشي مشي / لب بوم ما نشين)
به يادم هست که يک روز / همه جسور و شير دل
شديم آرتيست اوّل / تو فيلم حقّ و باطل
موتور شبنامه چاقو / رفيق مترقي
زن نيمه برهنه / توي حجاب شرقي
هواي شور و شر بود / تو اون کوچه ی بن بست
يکي گلوله مي خورد / يکي قدّاره مي بست
همه شيفته و سر مست / تو رؤيا مونده در بست
چه خوابها که نديديم / برادر خاطرت هست؟

ديگه يادي ندارم / از اون جيک جيک مستون
بهار مرد و زمين رفت / به رؤيت زمستون
شکست کشتي مهتاب / تو گلموج هيولا
ستاره بود که مي رفت / به قعر شب دريا
ديگه سکوت تار و / کمونچه ی شبانه
حقيقت بود حقيقت / نه فيلم بود نه ترانه ( کوچه ها باریکن / دکونابستست . . . )
تفنگهاي حقيقي / برادرهاي دلتنگ
ببين گردش چرخو / باز هم کيو کيو بنگ بنگ
شبي صد دفعه مردیم / تو اون کوچه ی بن بست
چه فصل وحشتي بود / برادر خاطرت هست؟


گذشت اون فصل و ما هم / گذشتيم با دل سرد
مثه غبار اندوه / سوار باد ولگرد
از اين گودال / به اون گود / از اين چاله به اون چاه
سفر کرديم رسيديم /. به آخرين بزنگاه
رو خاک سست غربت / نشستيم تلخ و سنگين
يکي افتاده از دل / يکي افتاده از دين
تو اين غربت بيمار / تو اين بي راهه ی تار
نه يک راه بلدي بود / نه يک قافله سالار
گم و گور رفته از دست / تو اين بهشت سرمست
چه دوزخي چشيديم / برادر خاطرت هست؟

صلات ظهر مرداد / هواي پختهء منگ
دو بچّهء مهاجر / تو يک اتاقک تنگ
با يه دگمه يه مشت سيم / يه جعبه نور خوشرنگ
نشستن گرم بازي / come on کيو کيو بنگ بنگ
باز هم کيو کيو بنگ بنگ / هنوز کيو کيو بنگ بنگ / کيو کيو بنگ بنگ .
+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 17:20 |


Powered By
BLOGFA.COM